بي همتا
 
نويسندگان
لینک دوستان
لينكي ثبت نشده است
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 77
دیروز : 61
افراد آنلاین : 1
همه : 7458
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

روحاني كيست؟


ھمه انسانھا فطرتاً صاحب روح و لذا ذاتاً روحاني مي باشند و اصولاً انسان تنھا حيوان روحاني روي زمين

است. ولي انگشت شمارند كساني كه روحشان در زباله دان تاريخ و گور تن مدفون نشده باشد.

انسان واقعاً روحاني كسي است كه روحش حي و حاضر و خلاق و جاري در حيات دنياي اوست. انسان

صاحب فطرت زنده و وجدان كار آمد است، انساني عاشق و صاحب گفتار و كرداري نافذ و منقلب كننده و

برانگيزنده و حيات بخش و سرنوشت ساز است.

با اين وصف در ميان جماعت موسوم به روحانيون در ھمه مذاھب جھان نيز بس اندكند كه حقاً صاحب

روحي زنده و خلاق باشند. في المثل در ميان روحانيون تاريخ معاصر ما فقط كساني چون امام خميني و

آيت الله طالقاني و امام موسي صدر و امثالھم را مي توان براستي روحاني خواند. و چه بسا روحانيون

بدون لباس مثل دكتر شريعتي. و نيز حتي كساني كه بظاھر دم از خدا ھم نمي زنند و جانمازي ھم ندارند

مثل فيدل كاسترو كه امروزه منجي مردم آمريكاي لاتين شده است و حتي كسي چون مائو كه يك

ميليارد مردم تباه شده چيني را زنده كرد و مبدل به قدرتمندترين و مستقل ترين كشور جھان ساخت.

روحاني واقعي ، روح انگيز مردمان است. و روح مردم چون برانگيخته شود طالب عزّت و شرف مي شود.

روح ھمان امر خداست بقول قرآن كريم و لذا در ھر كه بيدار باشد عزّت بخش و خدايگونه است.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص74


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۸ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۰۲:۵۲ ] [ رضا ]

فلسفه جنايت

« جنايت » به لحاظ لغت از ريشه « جن » است پس معناي لغوي آن جن زده گي تا سر حد فعاليت

و به سر انجام رسيده گي مي باشد لذا غايت جنون مي باشد.

جنون يعني رسوخ جن در نفس آدمي. پس ھويت و اراده و ھوش و روح فرد بايستي در خويشتن نباشد و

در جاي ديگري مقيم شده و مسخّر گشته باشد در يك شي ( تلويزيون، كامپيوتر،اتومبيل...... ) و يا يك

فرد ديگري (ھمسر يا معشوق). و امّا نفس خود آن شي يا فرد كجاست؟ در توست و تو را به تسخير

آورده است و درجھت اھداف خود تحت فرمان گرفته و بھركاري واميدارد. پس جن تو بواسطه نفس آن فرد

يا چيز ديگر بر تو رخنه مي كند. زيرا اجنّه ھمواره از وجود انسان بعنوان يك وسيله استفاده مي كنند.

ھر جنايتي بخاطر تصاحب و تملك چيز يا كسي انجام مي گيرد. زيرا فرد از خود – بيگانه در قحطي وجود

است و مي خواھد از طريق تصاحب يك چيز ديگري احساس وجود نمايد. چنين واقعه اي معمولاً تحت

« عشق » تقديس مي شود و لذا ھر جنايتكاري عشق را علت بدبخت شدن خود مي داند. در اينجاعنوان

عشق نام مستعار جنون است كه جنايت را ممكن مي سازد.


از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص71


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۷ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۰۴:۴۲ ] [ رضا ]

تفسير هرمنوتيكي دلار

Dollar متشكل از Doll+ar مي باشد. Doll در زبان انگليسي به معناي عروسك و دخترك زيباي احمق

و بدكاره است يك عروسك فاحشه و ابله . پسوند ar ھم اين اسم را تبديل به صفت ميكند پس دلار به

لحاظ لغت به معناي عروسك شونده و فاحشه اي دلربا شونده است . براي درك بھتر اين مفھوم به

فرھنگ اكسفورد رجوع كنيد.

امروزه كل جھان اقتصاد به تبع آن كل سياست و فرھنگ جھاني در يك كلمه ، جھان اقتدار دلار است

و اين يعني جھان سلطه فاحشه اي عروسكي مي باشد . درآمريكا دلار را « مسيح سبز »مي نامند

بمعناي قداست دلار است و اينكه بقول علي(ع) ، پول امام و پيشوا و رب كافران است . ولي دلار يك پول

معمولي نيست و حاكميت آن بر افراد و جوامع بشري از انسانھا و جوامع يك عروسك ملوس و دلقك و احمق

و روسپي صفت پديد مي آورد.

دلار به لحاظ لغت يعني عروسكباز يا عروسكشده است و اين تجسم كل مدرنيزم به معناي جھان اصالت

« مد » و بت است كه جھان پرستش صورتھاي بيروح و ملوس و ابله و روسپي صفت است . درست به ھمين

دليل جھان پرستش صورتھاي بيروح و ملوس و ابله و روسپي صفت است. درست به ھمين دليل جھان دلار

جھان سلطه روسپي گري نيز مي باشد و حذف اين روسپي گري مترادف با نابودي اين جھان است .

ھمانطور كه مثلاً تبليغات بعنوان ركن اساسي تجارت بدون وجود زنان روسپي يعني زنان دلار شده ،

ممكن نيست . واين فقط زنان نيستند كه دلار شده اند بلكه مردان نيز در حال دلاريزه شدن (عروسك

شدن)مي باشند.

عرصه مدرنيزم قلمرو تبديل انسان به عروسكھائي ابله و خود- مسخره و فاحشه است و اين ھمان جھان

دلاريزه شده است ، جھان عروسكبازي ، عروسكھاي انساني و انسانھاي عروسكي . جھان دلاريزه شده

ھمان جھان اصالت مد است جھاني كه در آن انسانھا ھر يك مانكني بيش نيستند ، جھان ماسكھا .

انسانھائي كه بدون اين ماسك وجودي ندارند.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص64

----------------------------------


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۶ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۰۲:۴۰ ] [ رضا ]

آنكه ايمان ندارد...

آرامش ندارد .

ادب ندارد .

عزّت نفس ندارد .

اتكاء به نفس ندارد .

وفا ندارد .

جديّت ندارد .

محبّت ندارد .

دوست ندارد .

اعتماد ندارد .

عقل ندارد .

نظافت ندارد .

باوري ندارد .

ھوش ندارد .

سيري ندارد .

اختيار ندارد .

حياء ندارد .

صداقت ندارد .

زيرا ھمه صفات نيك آدمي حاصل بي نيازي اوست و ايمان عرصه بي نيازي است .

-----------------------

حكمت جاويد ( فلسفه شكست)

ھر شكستي فقط يك معنا دارد و آن امر به خروج از وضعيت موجود است .

آدمي غريزتاً دوستدار دشمن خويش است و اينست راز شكست در عشق .

شكست ، ايده اي است كه با آن مي جنگيم تا رخ ندھد ولي رخ مي دھد .

كسي كه ھمواره براي شكست خوردن آماده است شكست نمي خورد .

شكست يعني شكست خوردن درنبرد با قوانين طبيعت .

شكست ابدي آنست كه درك و تصديق نشود .

شكستي جز شكست اراده انسان در مقابل اراده خدا نيست .

كسي كه به استقبال شكست خود مي رود و در آن مشاركت مي كند و از آن سبقت ميجويد

شكست را شكست مي دھد .

شكست انسان در جھان راز تنھا شدن اوست .

آدمي از شكست نمي ھراسد بلكه از تنھا شدن مي ھراسد .

كسي كه تنھائي را بپذيرد ھرگز شكست نمي خورد .

شكستي جز شكست « من » نيست .

آنكه در بيرون پيروز مي شود در درون شكست مي خورد .

-----------------

حكمت جاويد ( دجاليها )

ھر حقيقتي دجّالي دارد و :

دجّال عرفان ، لااباليگري است .

دجّال علم ، دانشگاه است .

دجّال عدل ، دموكراسي است .

دجّال صدق ، بي حيائي است .

دجّال ارادت ، تقليد است .

دجّال حكمت ، پزشكي است .

دجّال ذكر ،ورد است .

دجّال عشق ، ايثار است .

دجّال ايمان ، بيمه است .

دجآل حجاب ، شيكي است .

دجّال آخرالزمان ، تكنولوژي است .

دجّال اختيار ، آزادي است .

دجّال عصمت ، فمينيزم است .

دجّال توحيد ، خداي خيالي است .

دجّال واقعيت ، آرزو است .

-----

حكمت جاويد ( حيرت )

حيرتا از آدمي كه خود را باور ندارد و متحيِّر است از اينكه چرا كسي باورش ندارد .

حيرتا از آدمي كه بخود رحم نمي كند و متحيّر است از اينكه چرا كسي به او رحم نمي كند .

حيرتا از آدمي كه خود را دوست نمي دارد و متحير است از اينكه چرا كسي دوستش نمي

دارد .

حيرتا از آدمي كه خود را نمي فھمد و متحير است از اينكه چرا كسي او را فھم نمي كند .

حيرتا از آدمي كه با خود صادق نيست و متحير است از اينكه چرا كسي با او صادق نيست .

حيرتا از آدمي كه بخود حرمت نمي نھد و متحير است از اينكه چرا كسي حرمتش نمي نھد.

حيرتا از آدمي كه بھمه دروغ مي گويد و ھمه را دعوت به صدق مي كند .

حيرتا از آدمي كه به دوست خود دشمني مي كند و با دشمنانش دوستي مي كند .

حيرتا از آدمي كه به فردا شكي ندارد ولي به زندگي بعد از مرگ شك دارد .

حيرتا از آدمي كه خداي ناديده را مي شناسد ولي خودش را نمي شناسد .

حيرتا از آدمي كه از ريا كردن خسته نمي شود و لحظه اي نمي خواھد خودش باشد .

-----------------------

حكمت جاويد (خداشناسي)

خداوند ،ھستي موجودات است و نيستي آنھا : ھستي نِيستي و نيستي ھِستي ، ھستيِ

ھستي و نيستي نِيستي .

خداوند تنھا موجودي است كه ھمه او را مي شناسند .

خداوند آنگاه شديدتر حضور دارد كه ما در خود حضور داريم .

ھرگاه كه بخود مي آئيم خدا را مي يابيم .

خداوند ھمان خود – آئي است .

آنگاه كه بيخود ھستيم خداوند مراقب ماست ولي آنگاه كه بخود ميآئيم ما مراقب او ھستيم .

آنگاه كه كاري را براي خدا انجام مي دھيم او مشغول انجام كاري ويژه براي ماست .

آنچه را كه ھر كسي خداي خود مي نامد ھمان تنھائي اوست .

خداوند بر جمعيت است ولي در فرديت .

ھر كه خدا را ببيند نگاھش بر او مات مي شود يعني مي ميرد .

خدا به سراغ ھر كه برود ھمه از او مي گريزند .

ھر كه به سراغ خدا برود ھمه مردمان او را محاصره مي كنند .

خداوند عدم ماست و ما وجود او ھستيم و بدينگونه خليفه يكديگريم .

خداوند در آن واحد فقط در يك نفر است و آن ھم امام اوست .

------------------------

حكمت جاويد (دوستي)

سرنوشت تو ھمواره بدست نزديكترين دوست تو نوشته مي شود .

دوست تو دشمن ارادۀ نفساني توست .

ھيچ اقدام سرنوشت سازي به تنھائي اتخاذ نمي شود .

امام تو نزديكترين دوست توست .

از دوستي دور نمي شوي مگر اينكه به دشمني نزديك مي شوي .

فاميل ھرگز دوست نخواھند بود .

دوست تو ھرگز تو را نمي ستايد .

كسي كه دوست صديقي ندارد جز خود فروشي ھنري ندارد .

وفاي به دوست وفاي به خداست و خيانت به دوست خيانت به خداست .

دوست ، عزّت نفس تو را مي خواھد نه لذّت نفس تو را .

دوست تو كسي است كه تو را بي نياز مي سازد .

كسي كه به دوست صديقي خيانت مي كند خود را مجاناً در اختيار دشمن مي نھد .

كسي كه دوست صديقي ندارد دعايش اجابت نمي شود .

دوست تو كسي است كه زشتي ھايت را در نھان بر تو آشكار مي كند .

در قبال دوست ، تو ھمواره دشمن خودي .

دوست تو كسي است كه ھرگز با تو معامله نمي كند .

كسي كه دوست را مي فروشد خود را پيشتر فروخته است .

آنچه كه در قيامت محاسبه مي شود وفا و يا جفاي به دوست است .

-----------------------------

حكمت جاويد (زن)

زن با محبّت مي آيد و با تازيانه مي ماند .

زني كه عاشق باشد عصمت را درك مي كند و لاغير .

زني كه عاشق نباشد دينش يا ريائي است و يا خرافي .

مقام عشق براي زن محصول اطاعتش از عاشق خويش است .

زني كه ھمسرنوشت ھمسر خود نباشد مادر فرزندان خود ھم نيست .

زني كه عاشق نباشد عقلش ھمان مكر اوست .

زني كه براي شوھرش ناز كند براي سائر مردان عشوه مي كند .

آنچه كه زن شوھردار را به زنا مي كشاند انتقامجوئي از شوھر است .

زني كه عصمت داشته باشد ھمواره نگران آن است .

زني كه شوھرش را تھديد به خيانت كند حتماً خيانت مي كند .

اشتغال بيروني زن ھرگز انگيزۀ اقتصادي ندارد .

زن فقط بواسطه تمكين جنسي قدرت پذيرش ولايت زناشوئي مي يابد .

دين زن سه ركن دارد : حجاب ، اطاعت و قناعت .

برابري زن و مرد از منظر زنان چيزي جز آزادي جنسي نيست .

زن ھرگز علاقه اي به علم ندارد الا بعنوان حربه اي بر عليه مرد .

زني كه از تنھائي نمي ھراسد از زنا ابائي ندارد .

طلاق گرفتن زن يا براي حفظ عصمت است يا امكان فسق.

زني كه حيا ندارد وفا ھم ندارد .

ازدواج زن كافر پشتوانه فسق اوست .

زناي زن ، معلول استفادۀ ابزاري از پائين تنه است .

زن كافر زني است كه از زن بودن خود بيزار است .

زني كه از زنانيت خود بيزار است زنائي مي شود .

--------------------------------

حكمت جاويد( ترين ها )

ترسوترين آدمھا درپشت سر دليرترين انسانھا راه مي روند .

كافرترين آدمھا را در اطراف مؤمن ترين انسانھا مي يابيم .

شقي ترين آدمھا در خانه مھربانترين انسانھا زيست مي كنند.

ابله ترين آدمھا را مريد خردمندترين انسانھا مي يابيم .

ناپاكترين آدمھا محبوب پاكترين انسانھا مي شوند .

رياكارترين آدمھا دم از دوستي با صادقترين انسانھا مي زنند .

بدترين آدمھا در رابطه با خوبترين انسانھا پديد مي آيند .

نتيجه : و لذا خوبان ھمواره تنھا و بد نام ھستند . خوبان براي نجات بدان آمده اند .

------------------------------------------

حكمت جاويد ( عشق)

عشق عبارت است از نزول آسمان بر زمين ، تجلّي ماوراي طبيعت در طبيعت و نور لطف پروردگار و ھدايت

حق كه از دل عاشق وجود معشوق را مخاطب قرار مي دھد . پس واي بر عاشقي كه خودش را مالك

اين عشق بداند و لذا بر معشوق منّت نھد و عشق را به تجارت گذارد و ھزاران دريغ بر معشوق كه اين

عشق را انكار نموده و يا بواسطه آن قصد سلطه بر عاشق را داشته باشد و از اطاعت عاشق سرپيچي

نمايد . معشوقي كه از اطاعت امر عاشقش سرپيچي كند از امر و ھدايت و غايت لطف خداوند سرپيچي

نموده است و بزرگترين ظلم ممكن را بخودش روا داشته و به جنّت زمين پشت نموده است .

-----------------------

حكمت جاويد ( چه كسي عشق را نفرت ميدارد ؟ )

كسي كه عھد و وفا را بندگي مي داند .

كسي كه توجّه را تجسس مي داند .

كسي كه رحم را تحقير مي كند.

كسي كه انتقاد خصوصي را اھانت مي پندارد .

كسي كه از خود گذشتگي را مسخره مي كند.

كسي كه ابراز محبت را سبكسري مي خواند.

كسي كه اظھار نياز را بدبختي مي داند.

كسي كه بجاي عذر خواھي ،خود را مسخره مي كند.

كسي كه ادب و حيا را عقب مانده گي مي فھمد .

كسي كه خويشتن داري را ريا مي نامد .

كسي كه علاقه قلبي را در خود سركوب مي كند.

كسي كه تجاوز گر را صاحب اقتدار مي داند .

كسي كه از گفتن و شنيدن « دوستت دارم » وحشت دارد .

كسي كه خصم جاودانگي است .

كسي كه دشمن خداست .

كسي كه صبر و عفو و گذشت را حقارت مي داند.

كسي كه ساده گي و صميميت را حماقت مي خواند .

كسي كه اعتماد را بلاھت مي پندارد.

كسي كه بواسطه تبھكاريھايش نمي تواند حتّي ذره اي خود را دوست بدارد.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص53-48


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۵ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۱:۳۶:۴۸ ] [ رضا ]

خوشبختي يعني چه ؟

ھمه ما مي دانيم كه خوشبختي مطلقاً ربطي به شرايط و امكانات بيروني زندگي ما ندارد و اين امر را كل

بشريّت به تجربه درك كرده است . چه بسا امكانات بيروني مد نظرمان كه مي پنداريم باعث خوشبختي

ما مي شود فراھم مي آيد ولي اندكي احساس خوشبختي بما نميدھد و بلكه با حيرت مي بينيم كه

ھمان احساس خوشبختي سابق را ھم از دست داده ايم . چرا؟ يعني در جريان تلاش براي فراھم كردن

اسباب خوشبختي خود، بدبخت شده ايم . اين يك قاعده بشري در سراسر جھان است .

خوشبختي يك احساس است و لذا مطلقاً به زبان منطقي و فني و مادي قابل توصيف و نمايش نيست .

خوشبختي احساس رضايت چيزي در اعماق ماست كه نمي دانيم آن چيز چيست يا كيست . بھرحال آن

كس خود خود ما ھستيم كه معلوم مي شود كه راضي نيست . از كي ؟ از خود ما . در اينجا خود خود ما

از خود ما راضي نيست و ما را سرزنش و لعن و نفي مي كند . اين ھمان وجدان يا خداي ماست . پس

بايستي او را در خود بشناسيم كه كيست و چه مي خواھد تا راضي اش كنيم از خودمان . و ميدانيم كه

به ھيچ وجه ھم نمي توانيم او را فريب دھيم بلكه فقط در جنگ با او وجودمان تبديل به جھنّم ميشود و

اين ھمان بدبختي است . خوشبختي يعني از خود راضي بودن . ولي اكثر ما راه و روش اين راضي كردن

خودمان را در اعماق دلمان نمي دانيم . ولي كساني بنام پيامبران خدا آمده اند تا اين راه و روش را

بما آموزش دھند و آن دين خداست كه راه تقوي و از خود گذشتن است . خود خود ما وقتي از ما راضي

مي شود كه از خود بگذريم . آنگاه او از ما راضي مي شود . يعني بميزاني كه در صدد خوشبخت كردن

خود ھستيم او از ما راضي نيست و لذا احساس بدبختي مي كنيم . پس تنھا راه خوشبخت شدن دست

كشيدن از خوشبخت كردن خويش است . ولي اكثر ما آن كانون خوشبختي و رضايت از خود را در بيرون از

خود جستجو مي كنيم يعني در نگاه و حرف ديگران . ما مي خواھيم كه ديگران ما را خوشبخت بدانند و

ھر كسي ھم توقع را از ديگري دارد و در عين حال ھر كس بميزان بدبختي ديگران است كه خود را

خوشبخت مي يابد. و بدينگونه است كه ھرگز از اين نگاه ھيچكس خوشبختي را نخواھد يافت الّا براي

لحظاتي بسيار كوتاه آنھم از زبان ريائي و چاپلوسي ديگران . چون ھر كسي در بدبختي ديگران احساس

خوشبختي را مي جويد لذا ھيچكس حاضر نيست خوشبختي ديگران را بخواھد و به زبان آورد . و اتفاقاً

اگر ھم ديگري را خوشبخت مي يابد سعي مي كند خلاف اين امر را به او بازگويد . پس احساس

خوشبختي بواسطه ديگران ھمان برزخ است كه گاه در جدال براي اثبات خوشبختي خود و بدبختي

ديگران چه دوزخھا به پا مي گردد.

نگاه و انديشه ديگري در باب خوشبختي وجود دارد كه اندكي عاقلانه تر مي نمايد و آن اينكه بخواھيم تا

ديگران از ما راضي باشند . بدينگونه كمر خدمت به ديگران مي بنديم و بكلي دست از خود مي كشيم و

ايثار پيشه مي كنيم تا از ما راضي شوند و گاه در اين جھت به خود فروشي مي پردازيم تا ما را بپرستند .

خدمت و ايثار به ديگران جھت ارضاي نفس خويش. و ما مي خواھيم اين رضايت را از جانب ديگران

بيابيم و بشنويم ولي ھرگز چنين نخواھد شد الا براي مدتي بسيار كوتاه آنھم از روي ريا . از اين منظر ھم

به ھمان نتيجۀ اوّل مي رسيم كه ھرگز به قصد ارضاي خود و احساس خوشبختي نمي توان به اين

احساس رسيد چه از طريق خود پرستي و چه از طريق از خود گذشتگي به نيّت پرستيده شدن . نتيجۀ

نھائي اينكه ارادۀ به خوشبخت شدن منشأ بدبختي بشر است . در واقع بدبختي ھمان اراده و انديشۀ

خوشبختي است.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 47


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۴ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۱:۱۰:۱۰ ] [ رضا ]

ترس عرفاني و ترس شيطاني

ترس يكي از غرايز حيواني بشر است كه در عرصه دين و معرفت و حركت روحاني بزرگترين مانع محسوب

مي شود تا آنجا كه بقول علي(ع) بزرگترين گناھان است چرا كه رشد معنوي بشر مستلزم حركت در

وادي ناشناخته ھاست و به لحاظي سلوك در وادي فنا و ظلمات است و لذا نيازمند شھامتي عظيم و

جھادي بر عليه غريزه ترس مي باشد.

و به لحاظي اين جھاد اساس ھر حركتي معنوي و عرفاني است كه از آغاز تا به پايان راه بايد وجود داشته

باشد. و اين ھمان معناي توكل به پروردگار بعنوان صاحب و مقصد راه است. پس فقدان شھامت بمعناي

فقدان ايمان و توكل بخداست ھمانطور كه در قر آن كريم ھم ميخوانيم كه يكي از بزرگترين روش نفوذ

شيطان در انسان ھمان القاي ترس از آينده و ترس از فقر و مرگ و نيستي مي باشد.

آدمي حتي براي رشد مادي خود در جھان نيازمند شھامت است و ھمه صاحبان قدرتھاي دنيوي

انسانھائي بغايت شجاع و جسور در عرصه عمل اقتصادي –سياسي بوده اند. لذا انسانھاي بز دل نه در

دنيا بھره اي دارند و نه از آخرت.

ترس از ھر نوعش موجب عقب مانده گي و ركود و سقوط برده گي است الا ترس از خدا. و بلكه ترس از

خدا اساس شجاعت در عمل و انتخاب است. آنانكه كمتر از خدا مي ترسند دائماً از مردمان و صاحبان

قدرت مي ترسند و در واقع از شيطان مي ترسند. فقط با توكل بخدا مي توان بر ترس شيطاني فائق آمد.

ھمه انسانھاي بزدل بتدريج جبرگرا و سرنوشت پرست مي شوند و اين ھويت ستم برانه خود را چه بسا

تفسير به رضاي خدا و صبر بر اوضاع مي كنند و دم از توكل مي زنند كه اين توكلي منافقانه است زيرا

توكل بخدا بعنوان اتصال به كانون قدرت مطلق موجب شجاعت و قدرت در انتخابي برتر و مستقل مي

شود و رھائي بخش و عزت آفرين است و نه خفت بار و ظلم پذير و رعيت پرور . ترس از خدا ترسي

عرفاني و شھامت پرور است و ترس از مردم ترس شيطاني مي باشد.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد دوم ص237


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۳ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۱۱:۱۳ ] [ رضا ]

عقل چيست؟

* از ديوانه اي پرسيدم عقل چيست . گفت: نمي توانم بگويم زيرا آنرا فھم نمي كني .

* از فقيھي پرسيدم عقل چيست . گفت : مھار نفس اماره!

* از عارفي پرسيدم عقل چيست . گفت : زنجيري است كه بر جنون خويشتن زنند .

* از حكيمي پرسيدم عقل چيست . گفت : اراده خدا در بشر!

* از عاشقي پرسيدم عقل چيست . گفت : عاشق شدن !

* از عمله اي پرسيدم عقل چيست. گفت : كار كردن و كار كردن و كار كردن!

* از قبري پرسيدم عقل چيست . گفت : در مقابل روي توست.

* از خداوند پرسيدم عقل چيست . گفت : منم!زيرا كل كائنات در مھار من است.

* از خود پرسيدم عقل چيست . گفت : چيزي كه بواسطه آن ھر چيزي ھمان است كه ھست الا انسان

كه بي عقل است اكثراً .

---------------------------------------------------

چند حكايت عرفاني

* مردي به زنش اظھار عشق كرد . زن گفت : اگر راست مي گوئي ثابت كن. مرد گفت: چگونه؟ زن گفت

مريد من شو! مرد گفت حالا كه خوب فكر مي كنم عاشق تو نيستم چون نمي توانم مريد حرفھاي تو

باشم . زن گفت : پس من مريد حرفھاي تو مي شوم . مرد گفت : حالا كه خوب فكر مي كنم واقعاً عاشق

تو ھستم.

--------------------

* عزرائيل به بالاي سر بيماري رفت و گفت:« يك دقيقه ديگر وقت داري و سپس جانت را مي گيرم »

بيمار گفت:« لطفاًَ صبر كن تا جواب آزمايش بدست من برسد تا لااقل بدانم به چه بيماري مرده ام ».

عزرائيل گفت: به مرضي بنام مرگ مبتلا شده اي كه ھيچ علاجي ندارد جز مرگ . منتھي مرگ ھر كسي

نام خاصي دارد.

*روزي مردي به نزد عارفي آمد و گفت: اي شيخ به جستجوي خداوند آمده ام. شيخ گفت: من خود ھنوز

نجسته ام و لي اگر بخواھي دو نفري او را جستجو مي كنيم چون خودش گفته كه با يك نفر روبرو نمي

شود بلكه براي دو نفر آشكار مي شود. مريد گفت : براي چه؟ شيخ گفت : براي اينكه اگر براي يك نفر به

تنھائي آشكار شود آن يك نفر خودش را خدا مي پندارد و ادعاي خدائي مي كند ولي اگر يك شاھد ديگر

ھم باشد چنين ادعائي ممكن نمي شود. مريد بپرسيد : حال براي كدام يك از ما آشكار مي شود . شيخ

گفت: براي من در تو و براي تو ھم در من بدينگونه حق خدا محفوظ مي ماند.

---------------------

به يكي گفته شد: «درب بھشت براي شما باز شده و ساعت ھشت امشب بسته مي شود»*فرد

مذكور گفت: چه بد شد من ساعت ھشت و نيم با روانكاوم قرار ملاقات دارم، متأسفانه نمي توانم به

بھشت بروم.

* پزشكي در بيمارستان براي معاينه بالاي سر بيماري حاضر شد و گفت:« دھانت را باز كن و بگو آ »

.بيمار گفت : آقاي دكتر لطفاً برگه آزمايش ايدز خودتان را بمن نشان دھيد تا به شما اجازه معاينه بدھم.

* كسي در آتش جھنم نعره مي زد و مي گفت:« به دادم برسيد! » فرد متكبر ديگري كه در ھمان

حوالي مشغول ضجه زدن بود به فرد اول گفت:« لطفاً بگو به داد من ھم برسند » .

فرد اول گفت:«چرا خودت داد نمي زني ».فرد اول گفت: « من حوصله منت كشي ندارم »

فرد دوم گفت : من ھم اولش نداشتم .بعد پيدا كردم. تو تازه آمده اي ؟


زني با حالت بغض به شوھرش گفت : آيا مي داني كه چند وقت است نگفته اي كه عاشق مني؟ مرد

گفت: بگذار حقوقم را بگيرم بعد.

* زني با ھمكار زنش درد دل مي كرد كه گفت : شوھرم كلاه بزرگي سرم گذاشت. زن دوم گفت: شوھر

من ھم. درحاليكه مدتھا فكر مي كردم كه من كلاه سر او گذاشته ام. زن اول گفت: من ھم ھمينطور.

دومي گفت:ما زنان چقدر ساده ايم .

---------------------------------------

چند حكايت عرفاني

از حكيمي پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: بستگي و اسارت تو در غير تا قدر خود بداني و به خانه

خود باز گردي و ديگر از خانه خروج نكني و ھرزه گي ننمائي و به دزدي نروي. عشق عذاب خود

نشناسي و كفران وجود خويشتن است. آدمي تا خدا را در خود نيافته عاشق است و آنگاه

معشوق است.

از زني پرسيدند: چرا تا به آخر دست از ناز نمي كشي با اينكه مي بيني كه خريداري ندارد و جز

فريب نصيبي به تو نرسانيده است. گفت: جز ناز كالائي ندارم كه اگر از آن دست بكشم روسپي

شده ام. ھر چند كه براي حفظ اين كالا گاه مجبور به روسپي گري مي شوم منتھي در خفا و با

شوھرم.

از زاھدي پرسيدند: تو خود ميداني و خلايق ھم مي دانند كه اين زھد تماماً ريائي است پس چرا

دست نمي كشي و اينقدر بيھوده عذاب مي كشي؟ گفت: يعني فاحشه شوم!

از منافقي پرسيدند: ھمه مي دانند كه منافقي پس چرا توبه نمي كني؟ گفت: بخدا كه نفاق

بدترين عذاب الھي است و كسي را ياراي رھائي از عذابش نيست. و اين عذاب انكار كسي است

كه موجب ايمانم شده بود.

از رھگذري پرسيدند: به كجا ميروي و از كجا آمده اي؟ گفت: از عدم آمده ام و به عدم مي روم.

ولي مدتي است كه ره گم كرده و سر از دنيا در آورده ام و ھيچ ره خروجي نمي يابم.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص26-24


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۰۷:۵۳ ] [ رضا ]

ابليس و عشق

ابليس حائل است بين آدم و جمال حوا . و در اين رابطه وسوسه اي مي دمد در جان آدم از جمال حوا كه

عشق جنسي ناميده مي شود. ابليس سوار بر اين عشق است كه از جمال حوا بردل آدم رخنه ميكند

تا عقل و ايمان آدم را بازيچه ھوس و مكر حوا كند و عاقبت اين عشق را تبديل به كينه و نفرت سازد و با

اين عداوت ھر دو را از بھشت عشق غريزي خارج نمايد. و با اينحال اين عشق و شكست در آن موجب

بيداري آدم و نبوت او مي شود و اين مقام معنوي به قيمت از دست دادن بھشت بدست مي آيد. حوا،

جمال دل آدم است و لذا عشق آدم به حوا كمال خودپرستي آدم است و اينست منشأ كفر ابليس در

آدم.

عشق جنسي بدنه شجره ممنوعه است و ميوه ھايش فرزندان ھستند.

و اما مكر بعدي ابليس ھمانا عشق به فرزندان (نژاد) است كه موجب فتنه و عداوت بين آدم و حوا مي

گردد زيرا فرزند محصول وصال در عشق جنسي است.

و اينست كه براي پاك شدن از وسوسه ابليس، آدم بايستي عشق حوا و فرزندانش را از دل بيرون كند و

حضرت ابراھيم نخستين كسي بود كه اين كار را به تمام وكمال انجام داد با واقعه تبعيد ھاجر به

سرزمين برھوت حجاز و سپس ذبح اسماعيل. و لذا باني ايمان و پدر اسلام شد و به كمال نبوت يعني

امامت رسيد. امامت به معناي تبديل دل آدم به خانه خداست . يعني خدا مقيم در دل آدم مي شود و

ديگر به دل آدم امكان عشق به حوا را نمي دھد زيرا دلش را مالك شده و دلبر يگانه اوست. و براي سائر

انسانھا تنھا راه رھائي از وسوسه ابليس در زن ھمان دل دادن به امام است. و بدينگونه حوا تحت

ولايت آدم قرار مي گيرد كه امر خداست. ابليس زشتي ھاي حوا را در چشم آدم زيبا نموده و آدم را به

برده گي حوا مي كشاند.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد دوم ص238


ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۱ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۲:۵۸:۰۶ ] [ رضا ]
نشانه هاي دوست
( سخنان امام علي (ع) )
بدترين دوست تو كسي است كه بر نيازھاي تو مي افزايد .
بھترين دوست تو كسي است كه تو را به صدق دعوت مي كند .
دوست كسي است كه عيبھايت را در تنھائي به تو ھديه مي كند .
دشمن تو كسي است كه تو را مي ستايد .
غايت خيانت پيمان شكني با دوستي صديق است .
دوستي صديق بزرگترين نعمت خدا در دنياست .
براستي كه دوست حقيقي تو ھرگز چاپلوسي نمي كند .
ھر كه پند نپذيرد دوستي نپذيرد .
ھيچكس چون دوستي صديق نمي تواند اراده ات را قدرت بخشد .
دوست تو كسي نيست كه به تو مال مي بخشد .
دوست تو كسي است كه دوستان تو را دوست مي دارد و دشمنانت را دشمن مي دارد .
بزرگترين ضررھا از دست دادن دوستي صديق است .
دوست تو كسي است كه در دين تو را ياري دھد .
آنكه براي نيازي با تو دوستي كند چون نيازش بر آورده شد خصم گردد .
انسان نيكوكار صاحب ياري صديق است .
ناتوان ترين مردم كسي است كه از يافتن دوستي صادق ناتوان است .
دوست تو كسي است كه خدا را بيشتر دوست مي دارد .
بھترين دوست تو كسي است كه اگر از دستش بدھي ديگر زندگي نخواھي .
دوست كسي است كه دوستان خدا در او ريشه دارند .
از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص 21

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۰ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۲:۵۵:۰۲ ] [ رضا ]
امام كيست؟

امام يك رھبر ديني را گويند كه قدرت روحاني تبديل دين به ايمان و عشق را در قلوب ديگران داشته
باشد. فرق امام با يك عالم و فقيه يا روشنفكر ديني در ھمين نكته است . انساني ممكن است در علوم
ديني يك علاّمه باشد و خطابه ھائي بس علمي و مستدّل و پرشوري داشته باشد ولي نتواند دين را در
قلوب مردم تبديل به محبّت حق و عشق به ھدايت نمايد . چنين كسي ھر چه باشد در قلمرو امامت جاي
ندارد . ولي گاه يك فرد كه در علوم ديني و تحصيلات فقھي و قرآني ھيچ تبحري ندارد و حتّي چه بسا
بيسواد است مي تواند در جايگاه امام قرار گيرد و منبع الھام ايمان و عشق به حقّ و شور معرفت و تقوا
در ميان مردم شود ھمانطور كه اكثر پيامبران و قديسين و عارفان و اصل اينگونه بوده اند . در واقع سواد
و مدارك مدرسه اي و عاريه اي امري لازم براي امر امامت نيست . در واقع گوھرۀ اصلي و واجب و لازم
براي امر امامت داشتن ،عشق الھي به ھدايت و القاي نور ايمان و محبّت به دين و احكام و حدود الھي
مي باشد كه بدون اين گوھره، دريائي از علوم ديني و فقه و حديث و قرآن و تاريخ و ادبيات بخودي خود
نمي تواند حامل امر ھدايت و ولايت در مردم باشد و چه بسا ايجاد شرك و نفاق مي كند زيرا اطاعتي كه
قلبي و از روي حُبّ نباشد منشأ اصلي انشقاق و نفاق است و تقليدي محض كه به بخل و عداوت و
سلطه گري مي انجامد .
ولي آنكه نور ايمان دارد حتّي بدون ھيچ سوادي مي تواند احكام الھي را از فطرت خويش استخراج نموده
و قرآن را از دلش بخواند و به مردمان ھديه كند و امام مردم باشد و اسوۀ تقوا .

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص21

ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
[ ۹ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۱۲:۱۳ ] [ رضا ]
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ]
.: Weblog Themes By jahanblog :.

درباره وبلاگ

كتاب ها،مقالات و سخنراني هاي استاد علي اكبر خانجاني در باره همه مسائل انساني
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب