بي همتا
 
نويسندگان
لینک دوستان
لينكي ثبت نشده است
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 21
دیروز : 33
افراد آنلاین : 1
همه : 5347
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
چت باکس

عقل چيست؟

* از ديوانه اي پرسيدم عقل چيست . گفت: نمي توانم بگويم زيرا آنرا فھم نمي كني .

* از فقيھي پرسيدم عقل چيست . گفت : مھار نفس اماره!

* از عارفي پرسيدم عقل چيست . گفت : زنجيري است كه بر جنون خويشتن زنند .

* از حكيمي پرسيدم عقل چيست . گفت : اراده خدا در بشر!

* از عاشقي پرسيدم عقل چيست . گفت : عاشق شدن !

* از عمله اي پرسيدم عقل چيست. گفت : كار كردن و كار كردن و كار كردن!

* از قبري پرسيدم عقل چيست . گفت : در مقابل روي توست.

* از خداوند پرسيدم عقل چيست . گفت : منم!زيرا كل كائنات در مھار من است.

* از خود پرسيدم عقل چيست . گفت : چيزي كه بواسطه آن ھر چيزي ھمان است كه ھست الا انسان

كه بي عقل است اكثراً .

---------------------------------------------------

چند حكايت عرفاني

* مردي به زنش اظھار عشق كرد . زن گفت : اگر راست مي گوئي ثابت كن. مرد گفت: چگونه؟ زن گفت

مريد من شو! مرد گفت حالا كه خوب فكر مي كنم عاشق تو نيستم چون نمي توانم مريد حرفھاي تو

باشم . زن گفت : پس من مريد حرفھاي تو مي شوم . مرد گفت : حالا كه خوب فكر مي كنم واقعاً عاشق

تو ھستم.

--------------------

* عزرائيل به بالاي سر بيماري رفت و گفت:« يك دقيقه ديگر وقت داري و سپس جانت را مي گيرم »

بيمار گفت:« لطفاًَ صبر كن تا جواب آزمايش بدست من برسد تا لااقل بدانم به چه بيماري مرده ام ».

عزرائيل گفت: به مرضي بنام مرگ مبتلا شده اي كه ھيچ علاجي ندارد جز مرگ . منتھي مرگ ھر كسي

نام خاصي دارد.

*روزي مردي به نزد عارفي آمد و گفت: اي شيخ به جستجوي خداوند آمده ام. شيخ گفت: من خود ھنوز

نجسته ام و لي اگر بخواھي دو نفري او را جستجو مي كنيم چون خودش گفته كه با يك نفر روبرو نمي

شود بلكه براي دو نفر آشكار مي شود. مريد گفت : براي چه؟ شيخ گفت : براي اينكه اگر براي يك نفر به

تنھائي آشكار شود آن يك نفر خودش را خدا مي پندارد و ادعاي خدائي مي كند ولي اگر يك شاھد ديگر

ھم باشد چنين ادعائي ممكن نمي شود. مريد بپرسيد : حال براي كدام يك از ما آشكار مي شود . شيخ

گفت: براي من در تو و براي تو ھم در من بدينگونه حق خدا محفوظ مي ماند.

---------------------

به يكي گفته شد: «درب بھشت براي شما باز شده و ساعت ھشت امشب بسته مي شود»*فرد

مذكور گفت: چه بد شد من ساعت ھشت و نيم با روانكاوم قرار ملاقات دارم، متأسفانه نمي توانم به

بھشت بروم.

* پزشكي در بيمارستان براي معاينه بالاي سر بيماري حاضر شد و گفت:« دھانت را باز كن و بگو آ »

.بيمار گفت : آقاي دكتر لطفاً برگه آزمايش ايدز خودتان را بمن نشان دھيد تا به شما اجازه معاينه بدھم.

* كسي در آتش جھنم نعره مي زد و مي گفت:« به دادم برسيد! » فرد متكبر ديگري كه در ھمان

حوالي مشغول ضجه زدن بود به فرد اول گفت:« لطفاً بگو به داد من ھم برسند » .

فرد اول گفت:«چرا خودت داد نمي زني ».فرد اول گفت: « من حوصله منت كشي ندارم »

فرد دوم گفت : من ھم اولش نداشتم .بعد پيدا كردم. تو تازه آمده اي ؟


زني با حالت بغض به شوھرش گفت : آيا مي داني كه چند وقت است نگفته اي كه عاشق مني؟ مرد

گفت: بگذار حقوقم را بگيرم بعد.

* زني با ھمكار زنش درد دل مي كرد كه گفت : شوھرم كلاه بزرگي سرم گذاشت. زن دوم گفت: شوھر

من ھم. درحاليكه مدتھا فكر مي كردم كه من كلاه سر او گذاشته ام. زن اول گفت: من ھم ھمينطور.

دومي گفت:ما زنان چقدر ساده ايم .

---------------------------------------

چند حكايت عرفاني

از حكيمي پرسيدند: عشق چيست؟ گفت: بستگي و اسارت تو در غير تا قدر خود بداني و به خانه

خود باز گردي و ديگر از خانه خروج نكني و ھرزه گي ننمائي و به دزدي نروي. عشق عذاب خود

نشناسي و كفران وجود خويشتن است. آدمي تا خدا را در خود نيافته عاشق است و آنگاه

معشوق است.

از زني پرسيدند: چرا تا به آخر دست از ناز نمي كشي با اينكه مي بيني كه خريداري ندارد و جز

فريب نصيبي به تو نرسانيده است. گفت: جز ناز كالائي ندارم كه اگر از آن دست بكشم روسپي

شده ام. ھر چند كه براي حفظ اين كالا گاه مجبور به روسپي گري مي شوم منتھي در خفا و با

شوھرم.

از زاھدي پرسيدند: تو خود ميداني و خلايق ھم مي دانند كه اين زھد تماماً ريائي است پس چرا

دست نمي كشي و اينقدر بيھوده عذاب مي كشي؟ گفت: يعني فاحشه شوم!

از منافقي پرسيدند: ھمه مي دانند كه منافقي پس چرا توبه نمي كني؟ گفت: بخدا كه نفاق

بدترين عذاب الھي است و كسي را ياراي رھائي از عذابش نيست. و اين عذاب انكار كسي است

كه موجب ايمانم شده بود.

از رھگذري پرسيدند: به كجا ميروي و از كجا آمده اي؟ گفت: از عدم آمده ام و به عدم مي روم.

ولي مدتي است كه ره گم كرده و سر از دنيا در آورده ام و ھيچ ره خروجي نمي يابم.

از كتاب " دايره المعارف عرفاني " استاد علي اكبر خانجاني جلد سوم ص26-24

امتیاز:
 
بازدید:
[ ۱۲ دى ۱۳۹۶ ] [ ۰۳:۰۷:۵۳ ] [ رضا ]
ارسال نظر توسط مدیر غیرفعال شده
[ ]
.: Weblog Themes By jahanblog :.

درباره وبلاگ

كتاب ها،مقالات و سخنراني هاي استاد علي اكبر خانجاني در باره همه مسائل انساني
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت   لغو عضویت
امکانات وب